كتاب الله تبارك وتعالى ( مترجم : شاه ولى الله محدث دهلوى / تفسير : ملا حسين واعظ الكاشفى )
520
القرآن الكريم ( قرآن كريم مع تفسير حسيني ) ( فارسى )
وَ لَمَّا دَخَلُوا و آن هنگام كه درآمدند اولاد يعقوب ع مِنْ حَيْثُ أَمَرَهُمْ از آنجا كه فرموده بود ايشان را أَبُوهُمْ پدر ايشان يعنى از ابواب متفرقه ما كانَ يُغْنِي نبود كه دفع كند عَنْهُمْ از ايشان راى يعقوب مِنَ اللَّهِ از قضاى خداى كه درباره ايشان واقع شده بود مِنْ شَيْءٍ چيزى را بلكه تهمت دزدى بر بنيامين افتاد و برادران اندوهگين شدند و مصيبت يعقوب ع مضاعف گشت پس تدبير يعقوب ع فائده نداد إِلَّا حاجَةً مگر آنكه حاجتى بود فِي نَفْسِ يَعْقُوبَ در نفس يعقوب يعنى شفقتى بود در اولاد كه در آن وقت قَضاها ظاهر كرد آن را و وصيت كرد به آن وَ إِنَّهُ لَذُو عِلْمٍ و به درستى كه يعقوب ع خداوند دانش بود و به قضا و قدر مىدانست لِما عَلَّمْناهُ مر آن چه را كه به دو آموخته بوديم بطريق وحى و از آن بود كه گفت و ما اغنى عنكم وَ لكِنَّ أَكْثَرَ النَّاسِ و ليكن بيشتر آدميان لا يَعْلَمُونَ نمىدانند سر قدر را يا جاهلاند بهآنكه تدبير بر تقدير غلبه نتواند كرد بيت تدبير كند بنده و تقدير نداند * تقدير خداوند بتدبير نماند وَ لَمَّا دَخَلُوا عَلى يُوسُفَ و آن هنگام كه درآمدند اولاد يعقوب ع بر يوسف ع و به بارگاه او رسيدند يوسف ع بر تخت نشسته بود و نقاب فروگذاشته پرسيد كه چه كسانيد گفتند كنعانيانيم كه ما را فرموده بودى كه برادر خود را بياريد او را از پدر درخواستيم و بعهد و پيمان آورديم يوسف ع گفت كه دانستيم بنشينيد ايشان در حاشيه بساط بنشستند و حكم شد كه شش خوان طعام آراسته پيش ايشان نهادند پس يوسف ع گفت هر دو برادر كه از يك پدر و مادر باشد بر يك خوان طعام خوريد هر دو كس بر يك خوان نشستند و بنيامين تنها مانده بگريه درآمد و مىگريست تا بىهوش شد يوسف ع بفرمود تا گلاب بر روى او زدند و چون به هوش آمد پرسيد كه اى جوان كنعانى ترا چه شد كه بىهوش شدى گفت اى ملك فرمودى كه هر كس با برادر اعيانى خود بر يك خوان نشينيد مرا برادر پدرى و مادرى من كه يوسف ع نام داشت به ياد آمد و با خود گفتم اگر او بودى با من بر سر اين خوان نشستى و تنها نماندمى از شوق اين حال بىطاقت شدم و سبب گريه و بيهوشى من اين بود يوسف ع گفت بيا تا من برادر تو باشم و با تو بر يك خوان نشينم پس بفرمود تا خوان وى را برداشتند و در پس پرده آوردند و او را نيز طلبيد و بدين بهانه آوى إِلَيْهِ جاى داد بسوى خود أَخاهُ برادر خود را و يوسف ع نقاب بسته دست طعام دراز كرد چون بنيامين را نظر بر دست يوسف ع افتاد باز بگريست يوسف ع گفت باز اين چه گريه است گفت اى ملك چه مانند است اين دست تو بدست برادر من يوسف ع همين كه يوسف ع اين كلمه بشنيد طاقتش به نهايت رسيد نقاب از چهره برداشت و بنيامين را قالَ گفت إِنِّي أَنَا أَخُوكَ به درستى كه منم برادر تو فَلا تَبْتَئِسْ پس اندوهناك مباش بِما كانُوا يَعْمَلُونَ بهآنچه كردند برادران در حق ما بنيامين چون روى يوسف ع بديد و اين سخن بشنيد ديگرباره از هوش برفت و چون با خود آمده دست در گردن يوسف كرد و به زبان حال گفت بيت آنچه مىبينم به بيدارى است يا رب يا بخواب * خويشتن را در چنين راحت پس از چندين عذاب آنگه دست در دامن يوسف ع زد و گفت ديگر از تو مفارقت نمىكنم يوسف ع گفت اى برادر اهتمام پدر در باب تو دانستهام اگر ترا بىبهانه بازدارم غم او زيادت مىشود اگر مصلحت دانى ترا بامر شنيع متهم سازم تا نزد من بمانى بنيامين گفت از ان باك ندارم پس يوسف ع فرمود كه نزد برادران رو و اين امر را مخفى دار بنيامين از پس پرده بيرون آمد و حكم شد كه كارسازى كنعانيان كنند .